میروم
بالاخره میروم
شاید همین امروز
باور کن
...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : باور کن
وقتایی که حالم تو گذشته گم میشه،
از کنار یه سری ادما که رد میشه،مثل همیشه سرگیجه میگیره.
دلت برای من میسوزه؟!
دلت برای من میسوزه که برای بوی تعفن تو به زمین نشسته م؟
- کدوم رو داری میبینی؟
این زانو زدن؟
یا این تهوع رو؟
با همان لبخند مهربان همیشگی
زیر لب گفت:
جوری باش که
از اون بالا نگاهت میکنم
کیف کنم
نفس میکشم
نفسی توی اب یا دود غلیظ
خفقان اور تر
سنگین تر
نفس بکش
دوست دارم نفس بکشم
...
حسابی اینجا داره خاک میخوره
شاید هم خودم...
برای 90 مینویسم
"خدای مهربان"
صبر ، رضایت
امید، هدایت
ارامش حقیقی
ایمان پایدار
و یار و همدم خوب
به همه ی ما عطا کن
که تو توانایی و مهربان خدایم.
عمری گداختن از غم نبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو میگداخت
...
ای کاش فقط الان اینجا بودی و ازم میپرسیدی:
چه طوری؟
منم همه ی خاطرات گذشته رو ،و روزهایی که رفتی با همه ی حس و حالهاش رو، و تمام اتفاقایی
که داره میافته رو فراموش کنم و بغضمو قورت بدم و چشمام رو ببندم و بهت بگم:
خوبم، "تو" چه طوری؟
....
و بعد من اروم و ساکت به حرفات گوش بدم و به قول خودت بهت ارامش بدم.
....
اما نه ،تو خیلی وقته که اینجا نیستی
....
صدای بوق هشدار سرعت بالای 120 مدام تو گوشمه
به سرعت نگاه نمیکنم
ماشینارو نگاه نمیکنم
از لحظه ای که صورتت رو که توی این چند وقته انقدر شکسته شده رو
توی اینه دیدم که چقدر معصومانه اشک میریختی اعصابم ریخت بهم
بغض کردم
بغض کردم
ترسیدم صدای حالم رو بشنوی
دارم خفه میشم
اشک ریختم
امشب شام غریبانه
کاش بیشتر میموندیم و من اون یکی روضه رو هم میرفتم
دلم گرفته
بهش احتیاج دارم
وقتی دعاهای اخر رو میگفتیم... حالم بد شد
حالم خیلی بد شد
یاد تو افتادم
اشکام بیمهابا میریختن
چراغارو روشن کردن اما من تازه اول اشک ریختنم بود
هوا خشکه و سرد
بدنم میلرزه
کنارت اشک ریختم، مثل همیشه بیصدا که نکنه یه وقت ناراحت شی
پا به پا حست کردم
شکستم
خورد شدم
صدای بوق هشدار از تو سرم نمیاد بیرون
به گوشیم نگاه میکنم
تو فکر کسیم که دلداریم بده
نه، فقط باهاش حرف بزنم
نه ،فقط بدونم میتونه پیشم باشه
بودنش دلمو خوش کنه
هیچ کس تو ذهنم راضیم نمیکنه که بهش زنگ بزنم
اصلا چه فایده
چیکار میتونه کنه؟!
باز نگامو میبرم به اسمون
تو، باش فقط
همه ی اینا میگذرن
میدونم
میدونم که میبینیم
داری میبینی
سردمه
هوا خوب نیست
شاید حالم خوب نیست
2ماه نشده که از عمل قبلیمون گذشته
فردا باز وقت عمل برات میخوان بذارن
سرم داره میترکه
این همه تو این شبا دعا کردم
دعات کردم
ازت خواهش کردم خدایم
التماست کردم
و التماست کردم
اشک ریختم
زار زدم
همه ی امیدمی
همه ی امیدمه
چرا چراغای کنار اتوبان تموم نمیشه
چرا این جاده به اخر نمیرسه
اشک نریز فدات بشم
دارم میشکنم
نکنه کم بیارم
نگران نباش کلی پادرمیونی گذاشتم پیش خدا
دارم خفه میشم
دلشوره دارم
صدای بوق کیلومتر تموم نمیشه
...
هرچه داشتیم از دستمان بگرفت
و به جای ان همه،
جز (دستبندی دیگر) هیچ نداد ...
بوی پاییز و نم بارون عصر یخ زدش میپیچه توی سرم
چشام به بارون و گوشام به صداشو
همه ی حواسم پیشه علامت سوال هاس
میگن وقتی بارون میاد دعا کنم
وقت رحمته
چشام بسته س
هنوز حواسم پیش علامت سوال هاس
دعا کنم؟
دعا یعنی چی؟
یعنی تورو خواستن؟ یا نه خواستن ؟
وقت رحمته باید حواسم رو جمع کنم....
هنوز حواسم پیش علامت سوال هاس
...
may every one day
...
_ قدرت درد
_ اعجاز دل
_هدایت نیاز
_ فقر روح
_ایمان
_ اعتماد
_سکوت
_ " ... "
اه امان از این زمان
زمانی که دیگه برد توان از این زبان !
پ.ن. واضحه که بدون شرحه
تو هم درگیر تشویشی؟ مثل حالی که من دارم
هوای خونه دیگه اون هوا نیست
این جا ابریه اما دیگه بارون روی سرمون نمی باره
این جا تنها صدا صدای رعده و برقه
بارون و اشک و دریا دیگه با اینجا غریبن
میگن بغضی که بشکنه اعتراض نیست التماسه
چی شده! که پری از رفتن از این خونه؟
امسال پای هفت سینمون اگه سبزه و سکه نبود اما جاش سکوت و (صبر) و سیگار گذاشتیم و
سیب رو توی دستامون با اشک چشم بو میکردیم ...
اینجا اگه بارون رحمت نیباره اما بارون شکوه خیلی میباره
به یاد میارم که زمانی نه خیلی دور خیلیا هنوز در کنارمون بودن و خیلی اتفاقا هنوز نیفتاده بود خیلی چیزا
هنوز فهمیده نشده بود
*نمیدونم هنوز!!! (خیلی) اتفاقا افتاده ؟! یا هنوز خیلی (اتفاقا )نیفتاده ؟! ...
تو از رگ گردن به ما نزدیک تری من اینو میدونم ...
اندوهی که چیست؟
حسد یا حسرت
اه که دو حرف چه احساس عمیقی
با خود میاورند!
و من از احساس متنفرم ...
حس هایم را گم کرده ام؟!
ایا ورای حس هایم خودم را گم نکرده ام؟!
...
کاش بودن و نبودنمون
با هم همعنی نمیشد
کاش ادمها معنی یکیشو لا اقل میفهمیدن
بودنمون
یا نبودنمون رو ...
چه کودکانه عاشق شد ،
چه ساده باور کرد ،
چه صادقانه وفادار ماند ،
و چه حسرت زده زیست ...
میبینی عزیز، تا حالا خوب به چهره ش خیره شدی؟ تاحالا اونو دیدی؟ هنوز ناباورانه انتظار
میکشه. انتظاری بیهوده یا ...
نمیدونم، من که از کارهای اون سر درنمیارم، تو به او بنگر شاید حال او را دریابی.
ــ بهش نگاه کردم.چیزی جز موهای مشکی بلندی که روی شونه هاش ازادانه حرکت
میکردن ، دو چشم تیله ای مشکی که منتظرانه به پنجره و بارون بهاری خیره شده بودن ،
با ابروهای مشکی که مثل قابی چشمای مظلومش رو دربر گرفته و جسم ظریفش ،
چیز دیگه ای نمیدیدم.
شاید در ورای چهره ش دنبال چیز دیگه ای بودم ...
اما من از اون چی میدونستم؟
من اونو نمیشناختم .یعنی اصلا نمیتونستم که بشناسم . اون کجا و من کجا!
سالهاس که در کنارشم. اما چیزی جز سردی و چشمایی عاشق ازش چیزی ندیدم.
دیدم که بارها مشتاقانه به دونه های اشک بارون نگاه میکنه و فهمیدم که چه قدر دوست
داشت جای اون ابرها باشه.
از من بیزار نبود اما راحت هم نبود. تا به حال یک بار هم با من صحبت نکرده ! البته خوب
من هم صحبت نکردم !!
هیچ وقت با اون نبودم همیشه جسمش رو دیدم. حتی میتونم حس کنم که جسمش رو هم
داره فرسوده میکنه. اما چرا؟ اه هیچ نمیفهمم. دوباره و اینبار خیره تر نگاهش میکنم:
ولی ابنبار هم همون چیزهای قبلی رو فقط میبینم: ابشار موهاش، احاطه ی چشمهاش با
ابروهاش ، اندام نحیف ... همین، فقط همین .
اما فقط این نیست. میدونم که چیزهای مهم تری بیاد وجود داشته باشه که اونو چنین
بیقرار و ساکت کرده. اما من هیچ نمیفهمم دلیل این همه خود فرسایی رو.
بعضی شب ها که از روی حس کنجکاوی بلند میشم تا ببینمش، میبینم که داره صحبت میکنه
اما با کی؟
نه سرجانمازه و نه تسبیح و قران تو دستاشه. حتی چادر نماز هم به سر نداره.
روبروی پنجره نشسته . میتونم نیمی از صورت ساکتش رو توی نور مهتاب ببینم.
تکیه ش رو به دیوار داده، زانوهاش رو داخل شکمش جمع کرده. دست هاش رو به هم
روی زانوهاش قلاب کرده.
چشم هاش از همیشه براق ترن. انگار نم اشکی روشون نشسته.
زیر لب زمزمه میکنه. نمیتونم صداش رو بفهمم. هیچ وقت نفهمیدم.
همیشه حالت اونو دیدم و افسوس خوردم که چه قدر بی مهابا و راحت صحبت میکنه.
مخاطبش رو درنمیابم ولی میفهمم که عاشقانه سخن میگه.
خلوتگاهش رو دوست دارم. در قید و بند هیج چیز نیست...
عاشقانه زمزمه میکنه، معصومانه نگاه میکنه، صادقانه اشک میریزه،
و منتظرانه به اسمان نگاه میکنه...
نگاهش رو برمیگردونه و به من خیره میشه . لبخندی روی لبهاش میشینه.
هنوز محو لبخندشم. چه کودکانه لبخند زد و لبخندش چه مهربانانه بود. کاش همیشه بخنده.
حیف اون نیست که اینگونه زندگی میکنه؟! از زندگیش چی فهمید؟ "من هیچ نمیدونم"
باز بارون با اشکهای ابیش دشت سیاه اما پاک چشمهاش رو خیس کرده.
صورتش رو برمیگردونه و تصویرش توی پنجره ی بخار گرفته ی روبروش می افته.
خودش رو تو شیشه میبینه، او خود من هستم!
و چه افسوس که از خود خود بدورم ...
"به او گفتم که اسمان را هم از دست دادم."
گفتم چه طور اسمان از من گرفته شد؟
وقتی متوجه شدم مردکه ی همسایه هر غروب یکی مثل خودش را از سر بازار برمیدارد میاورد
خانه اش و میبرد بالا پشت بام ،جایی مشرف به بامی که من میخوابیدم!
چندشم امد و جا خوابم را کشاندم زیر سقف.
این طور شد که اسمان هم از من گرفته شد و
خوابم را کشاندم زیر سقف.
این طور شد که اسمان هم از من گرفته شد
(( می دانی؟! ))
همین جور که پلشتی جریان میابد، شخص به همان نسبت ناچار می شود خودش را از ان دور کند .
همین است که گام به گام عقب نشینی می کند ،عقب نشینی تا به تدریج پناه ببرد به درون خودش،
به دخمه ای که اصطلاحا درون نامیده می شود. چاله. به نوعی تاریکخانه .
"خوش بین بودم، پس گذشت می کردم."
"چه می توانستم بکنم؟"
"نتیجه یکی بود."
"من از زیر اسمان رانده شده بودم به زیر سقف."
من و تو تنها. تنهاترین تنها. روی سکوی پرواز عشق ایستاده ایم. در نهایت بلندی.
دست در دست هم. چشم در چشم هم. خالی از همه ی تعلقات.
سرشار از رها شدن. ناامید از همه نامردمان و امیدوار به هم.
بگذار در تو گم شوم و با تو پیدا شوم، جایی دیگر و زمانی دیگر!
بگذار برویم. ما از اینها نیستیم!
جای ما جایی دیگر است. در این دنیای خاکی ما به هم نمیرسیم !
ما مال اینجا نیستیم. اهل نااهلان نیستیم. همرنگ رنگارنگ ها نیستیم !
اینجا برای ما نیست و ما برای اینجا نیستسم.
بیا رها شویم. رها شویم حتی از وابستگی رها شدن.
دستهای سردم،چشمان عاشقم،روح بی قرارم،شانه های بی تکیه گاهم،قلب خسته م
پاهای ناتوانم،ارام نیستند.
اینجا تنها قرار، موندن همرنگی با بی رنگیه.
اگر اینجا بمانیم همرنگ این نامردمان میشویم،تو که دوست نداری ؟!
*********
روی سکوی پرواز عشق ایستاده ایم. در نهایت بلندی. دست در دست هم.
....
پرواز سرانجام ماست.
...
"یا مقلب القلوب"
به رسم هر ساله ، برای تبعیت از کلیشه ها ، برای اغازی دوباره و سال
جدید و امید های دل ارام کننده و این حرف ها پست نمیزنم،
این بار به بهانه ی تو از برای خودم مینویسم
ــ صبر میخوام تا که بتونم روزها ی اینده و قدرت بی انتهای تو رو ببینم و ببینم که
میشه همه چیز عوض شه و "بعد از هر سختی اسانی است" این جمله رو
که دیگه خودت گفتی من فقط میخوام اثباتش رو ببینم.
ــ رضایت میخوام تا بتونم داشته هام رو ببینم.
ــ ارامش میخوام تا ببتونم زندگی کنم.
ــ ایمان میخوام تا کم نیارم.
و تو رو میخوام تا به همه چیز برسم.
"حول حالنا الی احسن الحال"
پ.ن: امیدوارم بهترین اتفاق های زندگیتون منتظرتون باشه.
شما هم که با بهانه رفتین پیشش ما رو هم فراموش نکنید.
بهار جانتان مبارک
نمیدانم، چون از خدا میخواهم که کمکم کند، تو را به من نمیدهد؟
نمیدانم، از خدا دیگر کمک نخواهم که تو را به من بدهد؟
... میدانم.
ایا تو به این دلیل که ان بالا نوشته شده است ادم رذل و پدر سوخته ای هستی؟
یا اینکه چون ان بالا بالا ها میدانسته اند که ادم پدر سوخته ای هستی این را
نوشته اند؟
ـ کدام علت است و کدام معلول؟
پ.ن : لازم بود که بگم منظور از "تو" منظوری کنایه ایه ،یه وقت مشکلی پیش نیاد.
اگر مخالفان خود را به پای چوبه اعدام میکشانی !
بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب
اگر مخالفان خود را به زندان میفرستی !
بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس
اگر با مخالفان خود به جنگ درافتی
بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو
و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و انها را متقاعد می سازی
و به سخنان حق انها قناعت می کنی
بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل
"دکتر علی شریعتی"
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده نگه داشت.
همین بود که مرا از این همه دلگیرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.
هرگاه با دیگران بودم خود را تنها میدیدم ، تنها با خودم. تنها نبودم اما،
اما اکنون نمیدانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟
هرگاه تنها میشوم گروهی خود را در من میاویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی
در چهره هر یک خیره میشوم و خود را نمیشناسم!
نمیدانم کدامم؟
میبینی که چه پریشانی ها در به کار بردن این ضمیر اول شخص دارم، متکلم!
نمیدانم بگویم از این ها من کدامم یا از این ها من کدام است؟
پس انکه تردید میکند و در میا این "من"ها سراسیمه میگردد و می جوید کیست؟
من همان نیستم؟
اگر اری پس انکه این من را نیز هم اکنن نشانم میدهد کیست؟
اوه که خسته شده ام!
باید رها کنم.
رها میکنم.
اما چگونه میتوانم تحمل کنم؟
تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج اورتر شده است.
می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم ؟!
"دکتر علی شریعتی"
چون عشق جای تهی کند،
تهیگاه انرا "مرگ" میتواند پر کند یا "نفرت" ،
و بعضا هر دو با هم.
اما چگونه میتوانی نفرت داشته باشی از زلالی اب چشمه ساری که گوارای تو بود
و ستوده ی تو و چنان چون یک ایین حیاتی قدیمی میستودیش.
نه،من اب را نمی الودم
من ایین ستایش را به جا می اوردم در برابر او
کنایه از حیات ،خود حیات بود برایم او، ناتاناییل، مهاما ،
واکنون مرگ،
مرگ و نفرت ان پاداشی است که او با فراخدستی به من پیشکش کرده است
پیشکش ، و نه پیشنهاد !
"چه بی رحمانه نابود شدم"
این جا اسمان بی رنگ است!
انقدر که فکر میکنی خدا صدایت را نمیشنود
رویاهایت تا به اسمان برسند فراموش میشوند و محو!
ابی نیست، خاکستری هم نیست،
شاید قرمز باشد!
شاید سفید باشد!
تا به حال برای دیدنش سربلند نکرده ام !
پ.ن:حالا یه کوچولو تغییرش میدم
این جا اسمان سبز است!
انقدر که فکر میکنی خدا صدایت را نمیشنود !
رویاهایت تا به اسمان برسند فراموش میشوند و محو!
ابی نیست،
خاکستری شاید،
شاید هم قرمز !
و شاید هم سفید !
چه جالب نمیشه سفید رو حتی سفید بنویسی ! اگه سفید بنویسی دیده نمیشه پس خونده نمیشه
پس باید سفید رو هم سیاه بنویسی پس سفید رو هم سیاه ببینی !
اما تو خودت هر رنگی دوست داری ببین اسمون رو،
شاید همون بیرنگ متن بالا بهتر باشه ...
مغزم،
مغزم درد میکند
از حرف زدن، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام،
خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت،مغایر،متضادو ... گفته ام و شنیده ام،
خاموش شده و باز برافروخته ام،
پرخاش کرده و باز خوددار شده ام،
خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر میگیرند،
مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.
اشک هرگز!
فقط چشم هایم داغ میشوند، انگار گر میگیرند و لحظاتی بعد احساس میکنم فقط مرطوب شده اند،
اندکی مرطوب.
خسته ام،
این دست هاخسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق میشوم،دقیق و متمرکز میشوم بلکه بشنوم،
اما نه، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه ی یک کاج بال میزند.
داد زده ام و پرت کرده ام ! صدای غار غارم را توی صورت همه پرتاب میکنم! میکوبم!
اگر این داد است
بی داد چیست ؟